تبليغاتX
درد دل عاشقانه < درد دل عاشقانه

درد دل عاشقانه

درد دل

خیلی   داغونم نمی دونم چرا؟به خاطر احمد نیست اصلا اون  عوضی

 رو دارم فراموش می کنم از دست خودم ناراحتم نمی دونم زندگیمو چه

 جوری باید جمع جورش کنم زندگیم به هم ریخته خودمم که داغونم چرا

 زندگی من این جوری شد؟چرااااااااااااااااااااااااااااااااا؟هر چی فکر می کنم

 خودمم نمی دونم چرا این حق من نیست به خدا چرا باید سهم من از

 زندگی این باشه احمد رفت جهنم که رفت ولی اون باعث شده که زندگی

 من این جوری به هم بریزه نمی دونم چی کار کنم کلافه ام از ادمای

 دوربرم متنفرم از خودم بدم می یاد چی کار کنم

خدایااااااااااااااااااااااااااااا  ۱۰۰۰تا فکر تو مغزمه مردم از بس فکر کرد

م ۱۰۰ بار از خودم سوال می کنم احمد چرا با من این کارو کرد

؟اگه می خواست بره چرا گذاشت ۳سال طول بکشه؟ احمد خیلی

 مردی کرد در حقم خیلی بدی کرد اون همه دوستت دارما الکی بود

  اون همه حرف دروغ بود وقتی به حرفاش فکر می کنم که همشم دروغ

 بود دیونه می شم چقدر منو احمد با هم حرف زدیم که حرفای احمد

 همشم دروغ بوده وقتی به حرفاش فکر می کنم که همشم دروغ بوده

 بیشتر ازش بدم می یاد و بیشتر از خودم متنفر میشم من چرا انقدر

 ساده بودم که همه حرفاشو باور می کردم فقط خدا می دونه که من

 چقدر دوسش داشتم خدا چقدر بهش وابسته شده بودم اخه من چه

 جوری می تونم اون خاطراتی رو که باهاش داشتم فراموش کنم

فراموش می کنم ولی به زمان احتیاج دارم اون منو خیلی زود فراموش

 کرد اون خیلی زود اون همه خاطراتو فراموش کرد من چرا فراموش

 نکنم وقتی که اون بتونه منم می تونم به خدا اگه گریه می کنم اگ

ه دلتنگم به خاطر احمد گریه نمی کنم به خاطر احمد دلتنگ نیستم به

خدا فقط فقط واسه خودم ناراحتم چون من خیلی دوسش داشتم ولی باز

م اون با من بد کرد دلم به حاله خودم می سوزه که این همه دوسش

 داشتم ولی اون بازم رفت به یه دختر دیگه رفت به همین سادگی احمد

 لیاقت نداشت که با من بمونه احمد لیاقت دوس داشتنه منو نداشت  

 زندگی جدید واسه خودم ساختم که فقط خودم هستمو خودم

 

+نوشته شده در پنجشنبه ششم اسفند 1388ساعت11:37توسط پریسا | |

سلام اومدم اینجا بنویسم اومدم برای دل خودم بنویسم خیلی دلتنگم خیلی نا امیدم خسته ام خیلی خسته ام از این همه بی معرفتی از این همه دروغ از این همه ریا چرا احمد با من این کارو کرد خودمم نمی دونم چرا رفت چرا دروغ گفت چرا بی معرفت شد چرا بد شد اصلا چرا رفت رفتنش اشکال نداره ولی چرا دلمو شکست خیلی منتظرش موندم چشم به راهشم موندم با نبودنش عذاب کشیدم خیلی وقتا گریه کردم اون چه جوری جوابمو داد خیلی با بی رحمی به من گفت دوستت ندارم من الان با یکی دیگه ام من با اون فهمیدم عشق یعنی چی من با اون فهمیدم دوست داشتن یعنی چی بعد ۳ سال احمد اینو به من می گه قلبم شکست گریه کردم نه برای احمد نه برای اینکه رفته با یکی دیگه برای خودم برای اون همه عشقی که به احمد داشتم احمد هیچ کدوم از اینا رو ندید فکر  نکرد که من چقدر دوسش دارم احمد رفت و با رفتنش قلبمو شکست دیگه به هیچ کس اعتماد ندارم حتی به خودم الانم نمی دونم احمد داره چی کار می کنه ولی اینو میدونم که الان با دختره خیلی خوشه منم باید بشینم غصه گذشته هارو بخورم باید بشینم گریه کنم که احمد چرا با من این کارو کرد احمد زد زیر همه چیز احمد همه چیز خراب کرد حتی یک بارم ازم مغذرت خواهی نکرد هیچ خلیم بد با من حرف زد انگار همه چیز تقصیر من بوده و اون بی گناه کم کم دیگه دارم با خودم کنار میام اول نمی خواستم رفتنشو باور کنم ولی دیگه فراموشش کنم لیاقتش همون دخترست دیگه دارم واسه خودم یه زندگی جدید درست می کنم دیگه می خوام بشم یه پریسای دیگه می خوام همه اون گذشته که با احمد داشتم فراموش کنم می خوام همه خاطراتشو فراموش کنم می خوام احمد فراموش کنم می خوام یه زندگی بسازم که خودم باشم و دلم همین

+نوشته شده در چهارشنبه پنجم اسفند 1388ساعت13:7توسط پریسا | |

سلام خیلی وقته نیومدم خیلی وقته ننوشتم فکر کنم بشیتر دوستام دیگه فراموشم کردن بهتون حق می دم که فراموشم کنید تو این همه مدتی که نبودم خیلی سختی کشیدم احمد رفت به همین سادگی احمد تنهام گذاشت به همین سادگی احمد این  همه دوس داشتن ندید احمد فکر نکرد اگه بره من باید چی کار کنم احمد تنهام گذاشت به خاطر هیچی به خاطر یه دختر دیگه به همین سادگی گریه کردم دلتنگش شدم دلم الانم هواشو می کنه احمد هیچی رو ندید احمد چرا ؟اخه چرا با من این کارو کردی چون خیلی دوستت داشتم چون نمی تونستم بدون تو زندگی کنم به خاطر همین تنهام گذاشت دیشب یه عالمه دلم هواشو کرده بود دلم می خواست دوباره صداشو بشنوم ولی بهش زنگ نزدم اون  اون چرا دلش برای من تنگ نشد اون چرا دلش به حال من نسوخت دیگه هیچ وقت نمی خوام باهاش حرف بزنم دیگه نمی خوام صداشو بشنوم احمد با من خیلی بد کرد خیلی بد کرد ولی اشکال نداره خدای منم بزرگه وقتی رفت خیلی گریه کردم خیلی خیلی قصه کردم ولی خودم به خودم گفتم من هر کاری که باید انجام می دادم دادم من براش کم نزاشتم من خیلی دوسش داشتم حالا  می خواد بره بزار بره نه دیگه گریه می کنم و نه میشینم قصه می خورم اون برای من گریه نکرد هیچ بدترین کارم در حق من کرد من فکر می کردم اگه احمد بره ممیرم ولی نمردم دارم زندگی می کنم دارم فراموشش می کنم سخته ولی می تونم تحمل کنم من رفتنشو تحمل کردم پس بقیش خیلی اسونه خدایا الان این بنده حقیرت خیلی بهت نیاز داره خدایا خودت کمکم کن خدایا به امید تو

+نوشته شده در دوشنبه نوزدهم بهمن 1388ساعت13:59توسط پریسا | |

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم

+نوشته شده در یکشنبه بیستم دی 1388ساعت10:24توسط پریسا | |

احمد زنگ زد ولی چه زنگ زدنی دعوا شد اونم چه دعوای مامانه ایلیا به من می گه تو زیادی حساس شدی نمی دونم شاید من زیادی حساس شدم شاید من الکی همه چیز گنده می کنم ولی می دونید من چرا زیادی ناراحت می شم چون احمده من قبلا این جوری نبود من دلم از این می سوزه از این خیلی ناراحت می شم دیشبم با هم دعوامون شد ولی زیاد طول نکشید بهش گفتم اخر من یه روز دیونه می شم دیگه تحمل ندارم به من می گه من بهت چیزی نگفتم و مجبوری که تحمل کنی اومدم به شما بگم که دوست جونای گلم احمد زنگ زد همون روز بعدش زنگ زد الان با هم اشتیم البته اگه دعوایی دیگه نشه به امید تا بعد که دوباره می یام بای

+نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت14:14توسط پریسا | |

سلام دوستای گلم خیلی دوستتون دارم به خدا اگه دیگه نمی یام بهتون سر بزنم شرمنده همتونم به خدا از دست هیچکدمتونم ناراحت نیستم مگه میشه من از دست دوستای گلم ناراحت باشم ؟؟؟؟؟؟؟نمیدونم چی بگم موندم انقدر دلم پره که دارم خفه می شم انقدر حرف تو این دلم هست که داره می ترکه  نمی دونم من تا کی باید این جوری عذاب بکشم نمی دونم من هر چی به احمد دارم خوبی می کنم هر چی سعی می کنم اخلاقم خوب شه خوده احمد نمی ذاره گیر کردم نمی دونم برم یا بمونم دوسش دارم نمی تونم برم نمی تونم برم واسه همین اونم داره این همه عذابم می ده  به خدا نمی دونم باید وضع من  تا کی باید این باشه  تا کی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟انقدر گریه کردم که دیگه گریه امم نمی گیره من نمی دونم احمد چرا این جوری می کنه دیگه نمی دونم چی می خواد هر روز دعوا هر روز جنگ اعصاب اگه این جوری بخواد پیش بره صد در صد دیونه می شم من نمی خوام باور کنم که یه همچین بلایی سر من اومده من نمی خوام قبول کنم که احمدم این همه بی وفا شده باشه نمی خوام باور کنم که از اون همه دوس داشتن هیچی باقی نمونده دارم خفه می شم به زور کرمهای ارایش یه زره زردی صورتمو پوشوندم نمی دونم چی کار کنم موندم به خدا چند شب پیش داعوامون شد البته من نه اون داعوام کردخیلی بد با هم دعوا کردیم به خدا همش تقصیره خودش بود من همین که گفتم سلام سرم داد زد منم ناراحت شدم از دستش گفتم چرا این جوری داری با من حرف می زنی مگه من چی گفتم بهت به من می گه قطع کن من هر چی گفتم حداقل بگو چی شده خودش قطع کرد منم دوباره بهش زنگ زدم بهش گفتم دستت درد نکنه که قطع کردی و دیگه بهش زنگ نزدم نه من زنگ زدم نه اون خیلی ناراحتم خیلی واقعا موندم به خدا خدایا خودت کمکم کن نمی خوام زنگ بزنم تا خودش زنگ بزنه اگه واقعا دوسم داشته باشه که زنگ می زنه خودش و اگه هم زنگ نزد قسم خوردم که منم زنگ نزنه تا کی خودمو گول بزنم این دوس داشتن نیست انگار که فقط به هم عادت کرده باشیم البته من نه احمد با این کارایم که کرده یه عالمه دوسش دارم ولی من که نمی تونم دوس داشتنو از احمد گدایی کنم به من می گه دوستت دارم ولی مگه می شه یکی یکی رو بخواد و انقدر اذیتشم بکنه به من می گه من اینجام از هم دوریم از خانوادم دورم به همه چی فکر می کنم باید درکم کنی انقدر به من گیر ندی اخه من تا کی باید درکش کنم خوب اونم باید یه ذره به فکر من باشه منم ادمم ولی احمد این حرفا حالیش نیست که فقط به فکر خودشهتا بعد ببینم چی می شه اگه که زنگ زد می یام به شما دوس جونای عزیزم می گم  به خداخیلی دوستتون دارم خیلی اینا که نوشتم یه ذره سبک شدم تا بعد که دوباره بیام بای

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت10:40توسط پریسا | |

 سلام دوس جونای گلم                                                                                                          خیلی دوستتون دارم خیلی مرسی این همه مدته که نبودم اومدید پیشم تنهام نذاشتید مامانم مریض بود برای همین نبودم از فردا می خوام دوباره برگردم پیشتون خیلی خیلی خیلی دوستتون دارم موظب خودتون باشید تا بعد بای                                                                                                          

+نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت15:48توسط پریسا | |

نورها سنگين اند
رنگ ها بی روحند
و فردا هرگز انگار نميخواهد بيايد
من کنار آن پنجره ی قديمی
(معراج گاهمان يادت هست؟)
هنوز منتظرم تا آمدنت را از دور ببينم
و دلم از شوق اينکه تو الان دزدکی صدايم ميزنی در سينه بلرزد
صدای پايت هنوز در گوشم بهترين آهنگ است و
مژده ی آمدنت بهترين سوقاتی
آخرين روز رفتنت را خوب به ياد دارم
شعری که خواندی ...
(هنوز گرمی آن احساس گونه هايم را سرخ ميکند)
و قولی که دادی...
قصه هايی که از دريا برايم ميگفتی
که دنيای ديگری است و
روزی به من نشان خواهی داد چگونه بايد دوست بود، چگونه بايد عشق ورزيد 
چطور فراموش کنم قطعه ی بهشتی را که به من هديه دادی
از همان روز منتظرم       منتظر آمدنت
تا شايد سؤالی را که روزگار هر روز به سنگينی دردش می افزايد از تو بپرسم
همان سؤال...
بپرسم : محبوبم ، خودمانيم، قرار ملاقاتت با خدا انقدر مهم بود؟!

 

 

 

 وه چه رویایی بود
من و دشتی سر سبز
آسمان وای چه آبی
گل ها، به چه سرخی
و تو در آن رویا که به من می خندی
وه چه رویایی بود
من و تو دست در دست
و چه خندان بودی
مثل یک غنچه گل
فارغ از این دنیا
فارغ از تنهایی
من و تو دست در دست
آه چه شادان بودیم
وه چه رویایی بود
]نچنان مست و خوش و شاد و خرابت
آنچنان بی عقل و دل ناز نگاهت
پاک میکردم اگر سنگ و خس و خاری بود
از سر راهت
وای از دست نگاهت
وه چه رویایی بود
این چنین سرخوش و خوشحال که بودم
محفل کام به مقصد نرسید
اجل رویایم سر برسید
از خواب پریدم
هر چه بود و نبود جای تو در آغوش کشیدم
وه چه رویایی بود

+نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت12:46توسط پریسا | |

این روزا فکرم خیلی مشغوله مشغوله چی نمی دونم خودمم نمی دونم انگار می دونم ولی می خوام وانمود کنم که نمی دونم این جوری بهتره می خوام بنویسم نمی دونم چه جوری شروع کنم یه عالمه حرف تو دلمه ها ولی موندم تو نوشتنش موندم می خوام بازم از احمد بگم این ۳روزه فکر کنم ۳۰۰ بار با هم دعوا کردیم همش به من می گه تقصیره تو نمی دونم شاید حق با احمده شایدم من نمی دونم این یه مدتی که گذشت این مدتی که نبودم خدا می دونه من چقدر غصه خوردم خدا می دونه من چی کشیدم به خاطر چی به خاطر کی همش به خاطر احمدتو این مدت احمد خیلی با من بدی کرد خیلی دلمو شکست برای جدایی برای  رفتن یه بار دل شکستن یه بار حرف از زهر تلخ تر شنیدن بسه ولی من نرفتم موندم موندم داغون شدم موندم دلم شکست موندمو گریه کردم همش به خاطر چی به خاطر احمد من احمدو خیلی دوست دارم خیلی تو اون مدت چرا اون همه عذابم داد پای یه دختره دیگه اومده بود تو زندگیه احمد منم خبر نداشتم نمی دونستم چرا این همه یه بار عوض شده تا خودش بهم گفت بهم گفت یه دختره بی خیالم نمی شه وقتی اینو شنیدم داغون شدم مردم نمی تونستم نفس بکشم خیلی ساده بهم گفت غرورمو شکست خیلی ساده خیلی ساده هیچ وقت فکر نمی کردم احمد بتونه انقدر بد بشه ولی شد خلیم بد شد به من می گفت بی خیال من نمی شه من باهاش کاری ندارم به من می گفت من تو رو دوست دارم پریسا ولی نه دوسم نداشت اگه دوسم داشت اون همه بدی واسه چی بود من که همیشه دوسش داشتم من که حاضرم جونمم براش بدم احمد الان خوب شده مثل قبل و حتی بیشتر نمی تونم مثل قدیما حرفشو باور کنم احمد منو تو این مدت داغون کرد حالا که اون خوب شده بود من بد شدم ولی نتونستم مثل اون بد شم نتونستم هنوزم دوسش دارم خیلی زیاد دیشبم دوباره دعوامون شد دوباره حرفام تکراری بود ولی اشکال نداره با حرفام اعصبانی شد با حرفام بهم ریخت ولی من خوشحال بودم من دلم خنک شد تو اون همه مدتیم که بد شده بود داشتم توی مغزم دنبال یه ذره بدیه خودم می گشتم چند بار این کارو کردم ولی به هیچ نتیجه ای نرسیدم الان که خوبه بازم شده همون احمد قبلیه خودم همونی که همه زندگیه منه همونی که..............خیلی دوسش دارم خیلی بدون احمد نمی تونم اونم دیگه خوب شده دیگه از دیشب تصمیم گرفتم دیگه به اون روزا فکر نکنم می خوام اون همه روزای بد بندازم دور چند روزم نیست از الان دلم براش تنگ شده خدایا قربونه مهربونیت خدایا قربونه بزرگیت دیگه نزار بد شه من دیگه نمی تونم تحمل کنم ارزو دارم همیشه در کنار هم باشیم.
آرزو دارم همیشه شاد باشی.
آرزو دارم تنها برای من باشی, قلب من در سینه تو و قلب تو در سینه ام باشد و ما هر دو تا ابد در قلب هم باشیم.
آرزو دارم به تمام آرزوهایت برسی تو خوشبخت باشی و من از نظاره کردنت خوشبخت.
آرزو دارم همیشه تا ابد با من باشی.
من از تو چیزی جز وفا نمیخواهم
آرزو دارم همیشه با وفا باشی.
آرزو دارم اگر چه از هم دوریم مرا در کنار خودت همیشه حس کنی.
آرزو دارم قلبهایمان همیشه تا ابد تنها به عشق هم بتپد و من نمیگذارم غم بیاید یا بخواهد قلبت را بشکند.
ای یگانه آرزوی من امید دارم روزی می آید که دیگر هیچ نمیخواهم جز
همیشه با هم و در کنار هم بودن با قلبهایی که باعشق هم میتپد.
آرزوهایم را زنده کن ای عشق من
خیلی دوستتون دارم

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت16:53توسط پریسا | |

سلام دوستای گلم خوبید اول اینکه علی بهم گفته بود چرا غیبت داشتی باید بگم این چند روزه نتم مشکل داشت واسه همین نتونتستم بایم و اپ کنم ببخشید بعد اینکه این چند روزه مثل همه روزای دیگه گذشت من دیگه نمی گم روزام تکراری شدن هر روزم که با احمدم بگذره دیگه اون روز برام تکراری نیست هر روزی که با یاد احمد بگذرونم اون روز برام تکراری نیست اگه احمدم باشه دیگه هیچ غصه ای ندارم فقط خدا می دونه که من چقدر احمدو دوسش دارم عاشقشم الان که از هم دوریم تنها دلخوشیم اینه که وقتی صداشو می شنوم دوریش برام خیلی سخته به خدا از وقتی که رفته ثانیه به ثانیه شمردم تا وقتی که بخواد برگرده دیروز داشت می گفت می خوام برگردم حالا نمی دونم کی می خواد برگرده ولی همین که گفت می خوام برگردم یه دنیا خوشحال شدم عکساشو برام فرستاده وای فداش بشم چقدر خوشکل شده عزیزم دیشب وقتی داشتیم با هم حرف می زدیم داشتیم در مورد روزای اول که با هم دوس شدیم داشتیم با هم حرف می زدیم وای خدا یادش بخیر چه روزای داشتیم باهم تو این مدتی که رفته یه عالمه با هم دعوا کردیم یه عالمه با هم قهر کردیم ولی روز به روزم دوست داشتنمون با این همه دعوا داره بیشترم می شه خدا کنه هیچ وقت دوس داشتن منو احمد کم نشه فدای عزیزم بشم که اتقدر مهربونه بعد اینکه روزام دارن می گذرن هر روز می رم سر کار ۸ تا ۴ بعد ظهر ۴ هم که برگشتم ۲ساعت استراحت می کنم بعد هر روزم ۱ساعت ورزش بعد هم بقیه شو اگه با دوستام جایی نرم با خونوادم می گذرونم ساعت ۱ شب هم هر شب با عزیزم حرف می زنم واسه همدیگه تعریف می کنیم که روزمونو چه جوری گذروندیم همین اینم از این دو روزی که نبودم دیگه من برم بعد دوباره می یام فدای همه دوستام که اومدن و بهم سر زدن و ازم خواستن که هر روز اپ کنم همتونو خیلی دوس دارم به خدا فدای همتون

+نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت15:18توسط پریسا | |

سلام دوستای گلم خیلی دوستتون دارم  همتونو چون خیلی مهربونید فدای همتون از امروز دیگه می خوام هر روز بیام و اپ کنم چون دوست جونای عزیزم و می یان می گن پریسا چرا اپ نمی کنی منم چون خیلی می یایید پیشم و منم خیلی دوستتون دارم واسه همین می خوام به حرف دوستام گوش بدم تو این مدت اصلا حالم خوب نبود اصلا واسه همین نمی یومدم اپ کنم چون نمی خواستم یه همچین روزایی رو بنویسم که بعد ها دوباره یاد اون روزا بیوفتم تو این مدت دوستام خیلی کمکم کردن خیلی مامان ایلیا جونم سیدرا مهربونم علی دوست جونم پریسای مهربونم که خلیم دلم براش تنگ شده همتونو خیلی دوست دارم  و می خوام که همیشه پیشم بمونید چون واقعا من بهتون نیاز دارم از فردا دیگه می خوام شروع کنم چون علی دوست جونم بهم گفت نوشتنو ول نکن منم می خوام به حرفش گوش بدم بنویسم هر چی که شد چه خوب و چه بد زندگی همینه کاریشم نمی شه کرد باید بگذره نمی دونم شاید من زندگی رو خیلی واسه خودم سخت گرفتم چون دوستام بهم همیشه می گن همیشه بهم می گن بی خیالی طی کن ولی من نمی تونم چون واقعا تو این مدت من انقدر حالم بد بود انقدر روزای بدی داشتم و به این نتیجه رسیدم که من نمی تونم بی خیالی طی کنم دوست جونای گلم من دیگه نمی تونم هر روز بیام بگم اپ کردم چون می خوام هر روز اپ کنم پس همین جا به همه دوستام می گم که خوشحال می شم هر روز بیایید و به وبلاگم سر بزنید منتظر همتون هستم قربون همتون خیلی خیلی خیلی خیلی دوستتون دارم بوس بوس تا فردا بای

+نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت16:19توسط پریسا | |

                زندگی                                                                                                                             

 زندگی فراز و نشیب های زیاد دارد قرار نیست چرخ روزگار همیشه به کام ما بگردد و فقط موفقیت و

شادی نصیب ما شود.به عبارت ساده تر می توان گفت زندگی دو رو دارد:تلخ و شیرین و هر دو را باید

پشت سر گذاشت و نه به شیرینی های ان دل بست و غره شد و نه تلخی های ان نا امید و خسته

کسی که می خواهد همیشه کامیاب و سرافراز باشد و به همه ارزوها و خواسته هایش دست یابد.روز

شب باید تلاش کند و قدر لحظه لحظه عمر را بداند تازه چه بسا بعضی از اهداف خود نرسد.          

سختی ها و رنجها و مصیبت های انسان را ابداده و اماده می کند تا راه ادامه دهد و به سر منزل مقصود

برسد.اگر سختی و محنت نباشد قدر راحتی و سعادت دانسته نمی شود.                                         

زندگی کو چه ای است باریک که به خیابان اخرت می پیوندد.این کوچه گاه تاریک و گاه روشن و پر از چاله

و پستی و بلندی است اما هر چه هست همه را به سوی یک سرنوشت محتوم می برد.یعنی پیوستن

به دنیای باقی رخ نمودن و شکفتن در عرصه قیامت.                                                                      

 زندگی یک خاطره کوتاه است یک عکس یادگاری است که من تو در ان پیداییم.زندگی به اندازه ظاهر

شدن یک صاعقه عبور یک نسیم بهاری از کنار گلهای سرخ و نشستن و محو شدن قطرات بارن روی

شیروانی های شیب دار حلبی است.                                                                                           

هیچ کس نتوانسته است قطعه بزرگی از زندگی را از ان خود کند و همه چند صباحی در این دنیا بوده اند

و نوبت را به دیگران داده اند .مال و مکنت و مقام و میز و اوازه و شهرت هیچ کدام جاودانه نیستند.انچه

قیامت باقی می ماند عمل نیکوی ادمی و نام نیک اوست زندگی زیبا و دوست داستنی است.اما حتی

به قیمت عمر جاودان داشتن هم نمی ارزد دل کسی را بشکنی و حق او را بخوری و اتقدر جفا و بی

مهری کنی و دروغ بگویی تا سهم بیشتری از نفس کشیدن نصیب تو شود.زندگی وقتی زیباست که روح

تو و درون تو زیبا و با صفا باشد.                                                                                       

                                                                                                                   


ادامه مطلب

+نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت10:22توسط پریسا | |

                            خواستم عشق رو تو دستام بگيرم ، ولي جا نشد . پس گذاشتمش تو جيبم ، ولي جا نشد . در كيفمو باز كردم ، ولي جا نشد . تصميم گرفتم ببرمش توي اتاق ، ولي جا نشد . بنابراين يه خونه براش گرفتم ، ولي جا نشد . با خودم گفتم: يه باغ ! آره ! ولي جا نشد . پس گذاشتمش توي قلبم ، حالا ديگه جاش خوبه خوبه ... تازه مي فهمم اين كه مي گن دل آدم مي تونه از دنيا هم بزرگتر باشه يعني چي .

+نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت11:22توسط پریسا | |

سلام دوستای گلم خوبیدمرسی به خاطر این همه نظرای قشنگتون واقعا شرمندم کردید به خاطر این همه مهربونیتون مرسی که که برای مادرم دعا کردید خیلی دوستون دارم فدای همتون بشم

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت16:5توسط پریسا | |

دوستای    گلم                                                                                          من چند روزی نیستم کار دارم یعنی حدود ۱۵ یا ۲۰ روز فکر کنم نباشم اخه مامانم مریضه تو رو خدا واسه مامانم دعا کنید تا هر چه زودتر حالش خوب بشه قربونه همتون برم خیلی دوستون دارم بای

+نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت15:40توسط پریسا | |

دل من ديگه خطا نكن
با غريبه‌ها وفا نكن
زندگي رو باختي دل من
مردم رو شناختي دل من

زندگي رو باختي دل من
مردم رو شناختي دل من

تا به كي سرا پا حقيقتي
تا به كي خراب محبتي
همنشين اين و اون مي‌شي
خسته و پريش و خون مي‌شي
دشت بخت تو كوير مي‌شه
مرغ آرزوت اسير مي‌شه

روبروت سراب
پشت سر خراب
روبروت سراب
پشت سرخراب

ساكت و صبوري دل من
مثل بوف كوري دل من
زندگي رو باختي دل من
مردم رو شناختي دل من

دل من ديگه خطا نكن
با غريبه‌ها وفا نكن
زندگي رو باختي دل من
مردم رو شناختي دل من

توي خون نشستي دل من
بي‌صدا شكستي دل من
زندگي رو باختي دل من
مردم رو شناختي دل من

ساكت و صبوري دل من
مثل بوف كوري دل من
زندگي رو باختي دل من
مردم رو شناختي دل من

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت12:34توسط پریسا | |

آرام نشسته ام ، تو سوار بر یک خیال عاشقانه به ذهنم سفر می کنی . بی قرار می شوم از حضور غریبت ، قلبم تلنگر می زند: بجنب چرا ساکتی؟ تو باید بگویی ، باید مرا فریاد بزنی . ولی نمی دانم شاید ترس از پایان این رویای شیرین نمی گذارد .

+نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت12:59توسط پریسا | |

+نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت12:54توسط پریسا | |

سلام                                                                                                                             خیلی وقته چیزی ننوشتم چون هر چی که می خواستم بنویسم تکراری بود  زندگیم  تکراری  حرفام تکراری واسه همین گفتم ننویسم بهترهولی امروز دیگه خیلی دلم گرفته بود خودمم نمی دونم در مورد چی بنویسم از چی بگم فکرم خسته است خیلی مغزم پره پره انقدر پر که همه چیز یادم رفته بازم می خوام از احمد بگم چون از هر چیزیم که بخوام بنویسم چه اولش چه اخرش بر می گرده به احمدچی بگم بازم دلتنگی بازم بیقراری بازم گریه دیروز داشتم باهاش حرف می زدم بهش گفتم برگرد ولی بازم اون حرفه خودشه می زنه فعلا نمی خواد برگرده چند بار به خودم گفتم اون که نمی خواد برگرده من دیگه چرا انقدر گریه می کنم من چرا این همه دلتنگشم به خودم می گم دیگه گریه نمی کنم ولی نمی تونم خودم به خودم دروغ می گم می خوام با این حرفا خودمو گول بزنم من حتی بدون احمد نمی خوام زندگی کنم اگه الان منو احمد از هم دوریم همش به خاطر حرف بابامه اون نخواست که منو احمد با هم باشیم ولی احمد راه خوبی رو انتخاب نکرد احمد باید می موند با رفتنش مشکلاتمون  حل نشد  هیچ که بدترم شد اره احمد رفت ولی منو با رفتنش تنها کرد احمد با رفتنش از مشکلات فرار کرد خودشم می دونه ولی دیگه این حرفا به دردم نمی خوره من دوسش دارم خیلی به خاطر همین همه چیزه قبول کردم من همیشه می گفتم من هیچ وقت نمی تونم بدون احمد زندگی کنم ولی الان بدون اون دارم زندگی می کنم چون خدا بهم کمک کرد دوستت دارم چون چشمانت این حقیقت قلبم را باور دارد دوستت دارم چون تو اخرین امید زندگی منی و لیاقت این دوست داشتن رو داری دوستت دارم تا حدی که قلبم و احساسم ظرفیت این ابراز دوست داشتن را نسبت به تو داشته باشد                     دوستت دارم چون با باوری عمیق در قلب من نشستی و مرا هدف و امید زندگی خود قرار دادی.           دوستت دارم چون از زندگی و دنیا گزاشته ای تا با من بمانی                                                        دوستت دارم چون................................................

+نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت10:56توسط پریسا | |

دوست دارم يك عالمه
يه عالمه خيلي كمه
نياز با تو بودنم
مثل نفس دما دمه
تا نفسم داره نفس
مي خونم از تو يك نفس
دوست دارم همين و بس
قسم به خاك پاي تو
به حرمت صداي تو
يك جون ناقابلي هست
كه ميكنم فداي تو
تا نفسم داره نفس
مي خونم از تو يك نفس
دوست دارم همين و بس
سقف بلند آرزوم

تمام حرف و گفتگو
از رو لبهاي عاشقت
دوست دارم شنوفتنت
چراغ راه زندگيم
تا وقتي با تو روشنه تا وقتي قلب عاشقم
به خاطر تو مي زنه
به خاطر تو مي زنه

+نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت11:43توسط پریسا | |

اگه يك روز فكر كردي نبودن يه كسي بهتر از بودنش ، چشمات رو ببند و اون لحظه اي كه اون كنارت نباشه رو به خاطر بيار .
اگه چشمات خيس شد بدون داري به خودت دروغ ميگي و هنوز دوستش داري .

+نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت11:28توسط پریسا | |

سلام ای بهترینم، هنوز عاشقترینم!
اگر از آشیونه دور دورم، غم عشقت تو قلبم مونده با من
از اون خوابی که اسمش زندگی بود، همون عشق و همون غم مونده با من
  
نگیر این عشقو از من که میمرم به غربت،
دلم با درد این عشق یه عمره کرده عادت
تو ویرون من یه سرگردون فلک کارش همینه،
منو رسوای عالم کرد خودش رسواترینه
  
ندیدی گریه هامو، نخوندی قصه هامو
به اونجایی رسیدم که گم کردم خدامو
چه بنویسم از این دنیا، به دنیا دل نبدید
فقط یک آهه و یک دم به فردا دل نبندید


                                                            






+نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت16:17توسط پریسا | |

خدایا افسوس که زخم عاشقانه بر تنم نیست که از من بازستانی و شقایق را به جای ان بنشانی.افسوس که حتی یک برگ بر شاخه درخت پیر حیاط نمانده است تا اخرین حرفهایم را بر ان بنویسم.                                                                                                                            خدایا به وازه وازه نامهای مقدست قسم دلم نمی خواست لحظه ای از تو روی برگردانم و به چشمهای شیطان خیره بشوم.دلم نمی خواست برای شیطان گندم درو کنم وسیب پوست بکنم.دوست نداشتم در دره های مه الود گناه و قله های سپید و سر به فلک کشیده تقوا را نادیده بگیرم.                              خدایا نیست که خواب چشمهای روشن تو را نبینم و همهمه بهشتیان را نشنوم اما بگو چگونه لنگان لنگان به درگاه تو که هزاران قصر رویایی زیباتر است بیابیم                                                        خدایا ایا مرا با همین دستهای تاریک و کفشهای گمراه و پیراهنی که بوی گناه می دهد می پزیری؟ایا نام مرا در دفترچه مهربانی ات کنار فرشته ها و اقاقی ها می نویسی؟ایا اجازه می دهی هر روز به نام تو پلک بگشایم و به یاد همه فرها د ها فنجانی چای شیرین بنوشم؟                                                      خدای من از دریاهای مرده و کوههای کاغزی گریزانم و یک قطره از اشک عاشقان را با تمام ابهای زمین عوض کنم.من هرگز فانوسی اویخته در کوره راه را خاموش نکرده ام.                                            خدایا اگر چه بارها همراه شیطان در باغهای اتش قدم زده ام و گل گفته ام و خار شنفته ام هیچ گاه در مدح او شعری نسروده ام.                                                                                                  خدای کاش با ناز انگشت های خود دوباره مرا می افریدی انگاه تاجی از خورشید بر سرم می گزاشتی  جامه ای از پونه و رازیانه به من می بخشیدی و نامت را بر دیوار های گرم قلبم می نوشتی.

+نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت14:36توسط پریسا | |

سلام دوستای گلم                                                                                                    دیشب داشتم با احمد حرف می زدم بهش گفتم احمد تو به من خیلی بد کردیالان اگه اینجا بودی منو قشنگ ترین روزا رو داشتیم بهش گفتم وقتی که رفتی اصلا به حرفم گوش نکردی باشه رفتی بهش گفتم خودت کاری کردی که من انقد دوستت داشته باشم خودت کاری کاری کردی که من انقد بهت عادت کنم دیگه چرا رفتی؟احمد روزای اول وقتی بهم می گفت می خوام برم اصلا باورم نمی شد وقتی که رفت بازم باورم نشد به خودم گفتم خدایا من این همه دلتنگی رو چی کار کنم وقتی گریه می کردم خودم می گفتم این همه اشک از کجا می یاد احمد ۷ ماه که رفته ولی هنوز به رفتنش عادت نکردم هنوزم نمی خوام باور کنم که این همه روزای من بدون احمد داره سپری می شه هنوزم دلتنگشم اره با دوستامم می گم می خندم ولی همیشه یه چیزی رو کم دارم خدایا من با این همه دلتنگی چیکار کنم همیشه الکی خودمو خوشحال نشون می دم من همشیه احمد دوست داشتم ولی وقتی که رفت دوست داشتنم چند برابر زیاد شد من می ترسم شاید این همه فاصله که بین منو احمد افتاده بینمونم فاصله بیوفته بعضی از دوستام بهم می گن اون دیگه رفته بر نمی گرده وقتی این حرفا رو می شنوم دیونه می شم به خودم می گم نکنه احمدم می خواد با من این کارو بکنه ولی نه احمد قلبش خیلی مهربونه خیلی دوست داشتن ما کم نیست که بخوایم زود همدیگه رو فراموش کنیم من بدون احمد حتی یک روزم نمی تونم زندگی کنم درسته با هم دعوا می کنیم قهر می کنیم ولی دوست داشتن این چیزا رام داره من نمی دونم احمد کی می خواد بر می گرده ولی برای هر چه زودتر دیدنش دعا می کنم تا بعد بای

+نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت11:15توسط پریسا | |


اسمتو واسه دلخوشي مي خوام ، دلتو واسه عاشقي مي خوام ، صداتو واسه آرامش مي خوام ، دستت رو واسه نوازش مي خوام ، پاهاتو واسه همراهي مي خوام ، عطرت رو واسه مستي مي خوام ، خيالت رو واسه پرواز مي خوام ، خودت رو واسه پرستش مي خوام .

+نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت11:2توسط پریسا | |



با تو هستم ای مسافر ای به جاده تن سپرده
ای که دلتنگی غربت منو از یاد تو برده منو از یاد تو برده
هنوزم هوای خونه عطر دیدار تو داره
گل به گل گوشه به گوشه تو رو یاد من می آره
باتومن چه کرده بودم که چنین مراشکستی
بی وداع وبی تفاوت سردوبی صداشکست سردوبی صداشکست
به گذشته بر میگردم به سراغ خاطراتم
تازه می شوددوباره ازتوداغ خاطراتم
به تو می رسم همیشه در نهایت رسیدن
هرکجاباشی وباشم به تو برمی گردم از من
این توئی همیشه ی من توی آینه تقدیر
با همه شکستم از تو نیستم از تو دست دلگیر
باتومن چه کرده بودم که چنین مراشکستی
بی وداع وبی تفاوت سردو بی صداشکستی سردو بی صداشکستی


+نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت16:12توسط پریسا | |

1229117444pix2pix_org-1.jpgاحمد عزیزم دوستت دارم تا اخر عمرم

+نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت13:39توسط پریسا | |

  1. سلام امروز خیلی دلم گرفته می خوام با خدا حرف بزنم می خوام بهش بگم خدایا تو که عاشقم کردی دیگه چرا کاری کردی که انقدر از هم دور بشیمخدایا وقتی که احمد خواست بره من خیلی نشستم باهات حرف زدم ازت خواستم که کاری بکنی که نره ولی اون بازم رفتخدایا من بنده بده توام می دونم ولی خدا جونم من به جز تو کسی رو ندارم وقتی که باهات حرف می زنم سبک می شم نمی دونم چرا هر وقت که دارم باهات حرف می زنم گریه م می گیرهخدایا همشه همه می گن که خدا عاشقا رو دوس داره پس خدا جونم ازت می خوام که به منم کمک کنی من الان فقط یک ارزو تو دنیا دارم اونم اینه که یک باره دیگه احمد ببینم فقط یک باره دیگه اون دستای مهربونشو تو دستم بگیرم بعد خدایا راضیم حتی اگه بهم مرگم بدیخدایا خودت می دونی من چقدر احمد دوسش دارم خدایا خودت می دونی که اگه یه روز باهاش حرف نزنم نفس کم می یارم خدایا خودت خواستی که من این جور عاشقش باشم خدایا پس خودت کمکم کن که بتونم دوریشو تحمل کنم خدایا دیگه دارم کم می یارم دیگه نمی تونم دوریش خیلی سخته برام خیلی روزای اول وقتی که رفت واقعا داشتم دیونه می شدم ولی خدایا خودت کمکم کردی بازم ازت کمک می خوام کمکم کنی خدایامن همیشه بنده حقیر توام خدایا ازت می خوام که همیشه هوایه احمده منو داشته باشی ازت می خوام که نگهدارش باشی خدایا تو خیلی خوبی خدایا تو خیلی مهربونی که احمدو دادیش به من پس خدایا مهربونم خودت کاری بکن که همشه همین جوری عاشق بمونم خیلی دوست دارم خدا جونم خیلی فراموشم نکن که من بنده کوچیکت هستم و همیشه محتاجم به تو و مهربانيهايه بى كرانت 

+نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت10:24توسط پریسا | |

 

خیال نکن که بی خیال از تو و روزگارتم ....

 به فکرتم....

     به یادتم

                               زنده به انتظارتم ....

تمام زندگيم را دلتنگي پر کرده است...

دلتنگي از کسي که دوستش داشتم و عميق ترين درد ها و رنجهاي عالم را در رگهايم جاري کرد !

درد هايي که کابوس شبها و حقيقت روزهايم شد٬ دوری از تو حسرتي عميق به قلبم آويخت و پوست تن کودک عشقم را با تاولهاي دردناک داغ ستم پوشاند

 دلتنگی براي کسي که فرصت اندکي براي خواستنش ٬ براي داشتنش داشتم.    

دلتنگي از مرزهايي که دورم کشيدند و مرا وادار کردند به دست خويش از کساني که دوستشان دارم کنده شوم .

در انسوي مرزها دوست داشتن گناه است ٬ حق من نيست ٬ به اتش گناهي که عشق در آن سهمی داشت مرا بسوزانند .

رنجي انچنان زندگي مرا پر کرده است٬ آنچنان دستهاي مرا از پشت بسته است٬ آنچنان قدمهاي مرا زنجير کرده است که نفسهايم نيز از ميان زنجير ها به درد عبور مي کنند . . . 

دوست داشتن تو چنان تاوان سنگيني داشت که براي همه عمر بايد آنرا بپردازم ... و من این تاوان سنگین را با جان و دل پذیرا شدم .            

همه عمر ٬ داغ تو بر پيشاني و دلم نشسته است و مرا می سوزاند .   

تو نمايش زندگي مرا چنان در هم پيچيدي که هرگز از آن بيرون نيايم. . . آنقدر دلتنگ دوريش هستم .. آنقدر دلتنگ سرنوشت خويشم .. آنقدر دل آزرده عشق تو هستم که همه هستيم را خوره بي کسي و تنهايي مي جود . . . 

 به او نگاه مي کنم ٬ به او که چون بهشت بر من مي پيچد و پروازم مي دهد .  

به او که لبهايش از اندوه من مي لرزند .       

به او که دستهاي نيرومندش ٬عشقي که سالها پيش اجازه اش را از من گرفتند جرعه جرعه به من مي نوشاند . . . . .        

به او که چشمهايش در عمق سياهي مي خندید و دنيايم را ستاره باران مي کرد.     

به او که باورش کردم و دل به او باختم

به او که دلم مي خواهد در آغوشش چشمهايم را بر هم بگذارم و هرگز ٬ هرگز ٬هرگز به روي دنيا بازشان نکنم .          

 به او که تکه اي از قلب مرا با خود خواهد برد       

به او که مرزهاي سرنوشت ٬ سالها پيش دوريش را از من رقم زده است. سراسر زندگيم را اندوهي پر کرده است که روزها و ماهها از اين سال به سال ديگر آنها را با خود مي کشم و ميدانم که زمان ٬ شايد زمان ٬ داغ مرا بهبود بخشد ولي هرگز فراموش نخواهم کرد که از پشت اين ديوار شيشه اي نگاهش چگونه عمق وجودم را لرزاند .     

لبهايش لرزش لبهايم را نوشيد و دستانش ترس تنم را چيد و نفسهايش برگهاي رنگين خزان را به باران عاشقانه بهار سپرد .

+نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت12:59توسط پریسا | |

نمی دانم چه می خواهم خدايا ، به دنبال چه می گردم شب و روز

چه می جويد نگاه خسته من ، چرا افسرده است اين قلب پرسوز

ز جمع آشنايان می گريزم ، به كنجی می خزم آرام و خاموش

نگاهم غوطه ور در تيرگيها ، به بيمار دل خود می دهم گوش

گريزانم از اين مردم كه با من، به ظاهر همدم و يكرنگ هستند

ولی در باطن از فرط حقارت ، به دامانم دو صد پيرايه بستند

از اين مردم كه تا شعرم شنيدند ، برويم چون گلی خوشبو شكفتند

ولی آن دم كه در خلوت نشستند ، مرا ديوانه ای بدنام گفتند

دل من ای دل ديوانه من ، كه می سوزی از اين بيگانگی ها

مكن ديگر ز دست غير فرياد ، خدا را بس كن اين ديوانگی ها

از فروغ فرخ زاد

+نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت11:35توسط پریسا | |