|
خیلی داغونم نمی دونم چرا؟به خاطر احمد نیست اصلا اون عوضی رو دارم فراموش می کنم از دست خودم ناراحتم نمی دونم زندگیمو چه جوری باید جمع جورش کنم زندگیم به هم ریخته خودمم که داغونم چرا زندگی من این جوری شد؟چرااااااااااااااااااااااااااااااااا؟هر چی فکر می کنم خودمم نمی دونم چرا این حق من نیست به خدا چرا باید سهم من از زندگی این باشه احمد رفت جهنم که رفت ولی اون باعث شده که زندگی من این جوری به هم بریزه نمی دونم چی کار کنم کلافه ام از ادمای دوربرم متنفرم از خودم بدم می یاد چی کار کنم خدایااااااااااااااااااااااااااااا ۱۰۰۰تا فکر تو مغزمه مردم از بس فکر کرد م ۱۰۰ بار از خودم سوال می کنم احمد چرا با من این کارو کرد ؟اگه می خواست بره چرا گذاشت ۳سال طول بکشه؟ احمد خیلی مردی کرد در حقم خیلی بدی کرد اون همه دوستت دارما الکی بود اون همه حرف دروغ بود وقتی به حرفاش فکر می کنم که همشم دروغ بود دیونه می شم چقدر منو احمد با هم حرف زدیم که حرفای احمد همشم دروغ بوده وقتی به حرفاش فکر می کنم که همشم دروغ بوده بیشتر ازش بدم می یاد و بیشتر از خودم متنفر میشم من چرا انقدر ساده بودم که همه حرفاشو باور می کردم فقط خدا می دونه که من چقدر دوسش داشتم خدا چقدر بهش وابسته شده بودم اخه من چه جوری می تونم اون خاطراتی رو که باهاش داشتم فراموش کنم فراموش می کنم ولی به زمان احتیاج دارم اون منو خیلی زود فراموش کرد اون خیلی زود اون همه خاطراتو فراموش کرد من چرا فراموش نکنم وقتی که اون بتونه منم می تونم به خدا اگه گریه می کنم اگ ه دلتنگم به خاطر احمد گریه نمی کنم به خاطر احمد دلتنگ نیستم به خدا فقط فقط واسه خودم ناراحتم چون من خیلی دوسش داشتم ولی باز م اون با من بد کرد دلم به حاله خودم می سوزه که این همه دوسش داشتم ولی اون بازم رفت به یه دختر دیگه رفت به همین سادگی احمد لیاقت نداشت که با من بمونه احمد لیاقت دوس داشتنه منو نداشت زندگی جدید واسه خودم ساختم که فقط خودم هستمو خودم
سلام اومدم اینجا بنویسم اومدم برای دل خودم بنویسم خیلی دلتنگم خیلی نا امیدم خسته ام خیلی خسته ام از این همه بی معرفتی از این همه دروغ از این همه ریا چرا احمد با من این کارو کرد خودمم نمی دونم چرا رفت چرا دروغ گفت چرا بی معرفت شد چرا بد شد اصلا چرا رفت رفتنش اشکال نداره ولی چرا دلمو شکست خیلی منتظرش موندم چشم به راهشم موندم با نبودنش عذاب کشیدم خیلی وقتا گریه کردم اون چه جوری جوابمو داد خیلی با بی رحمی به من گفت دوستت ندارم من الان با یکی دیگه ام من با اون فهمیدم عشق یعنی چی من با اون فهمیدم دوست داشتن یعنی چی بعد ۳ سال احمد اینو به من می گه قلبم شکست گریه کردم نه برای احمد نه برای اینکه رفته با یکی دیگه برای خودم برای اون همه عشقی که به احمد داشتم احمد هیچ کدوم از اینا رو ندید فکر نکرد که من چقدر دوسش دارم احمد رفت و با رفتنش قلبمو شکست دیگه به هیچ کس اعتماد ندارم حتی به خودم الانم نمی دونم احمد داره چی کار می کنه ولی اینو میدونم که الان با دختره خیلی خوشه منم باید بشینم غصه گذشته هارو بخورم باید بشینم گریه کنم که احمد چرا با من این کارو کرد احمد زد زیر همه چیز احمد همه چیز خراب کرد حتی یک بارم ازم مغذرت خواهی نکرد هیچ خلیم بد با من حرف زد انگار همه چیز تقصیر من بوده و اون بی گناه کم کم دیگه دارم با خودم کنار میام اول نمی خواستم رفتنشو باور کنم ولی دیگه فراموشش کنم لیاقتش همون دخترست دیگه دارم واسه خودم یه زندگی جدید درست می کنم دیگه می خوام بشم یه پریسای دیگه می خوام همه اون گذشته که با احمد داشتم فراموش کنم می خوام همه خاطراتشو فراموش کنم می خوام احمد فراموش کنم می خوام یه زندگی بسازم که خودم باشم و دلم همین
سلام خیلی وقته نیومدم خیلی وقته ننوشتم فکر کنم بشیتر دوستام دیگه فراموشم کردن بهتون حق می دم که فراموشم کنید تو این همه مدتی که نبودم خیلی سختی کشیدم احمد رفت به همین سادگی احمد تنهام گذاشت به همین سادگی احمد این همه دوس داشتن ندید احمد فکر نکرد اگه بره من باید چی کار کنم احمد تنهام گذاشت به خاطر هیچی به خاطر یه دختر دیگه به همین سادگی گریه کردم دلتنگش شدم دلم الانم هواشو می کنه احمد هیچی رو ندید احمد چرا ؟اخه چرا با من این کارو کردی چون خیلی دوستت داشتم چون نمی تونستم بدون تو زندگی کنم به خاطر همین تنهام گذاشت دیشب یه عالمه دلم هواشو کرده بود دلم می خواست دوباره صداشو بشنوم ولی بهش زنگ نزدم اون اون چرا دلش برای من تنگ نشد اون چرا دلش به حال من نسوخت دیگه هیچ وقت نمی خوام باهاش حرف بزنم دیگه نمی خوام صداشو بشنوم احمد با من خیلی بد کرد خیلی بد کرد ولی اشکال نداره خدای منم بزرگه وقتی رفت خیلی گریه کردم خیلی خیلی قصه کردم ولی خودم به خودم گفتم من هر کاری که باید انجام می دادم دادم من براش کم نزاشتم من خیلی دوسش داشتم حالا می خواد بره بزار بره نه دیگه گریه می کنم و نه میشینم قصه می خورم اون برای من گریه نکرد هیچ بدترین کارم در حق من کرد من فکر می کردم اگه احمد بره ممیرم ولی نمردم دارم زندگی می کنم دارم فراموشش می کنم سخته ولی می تونم تحمل کنم من رفتنشو تحمل کردم پس بقیش خیلی اسونه خدایا الان این بنده حقیرت خیلی بهت نیاز داره خدایا خودت کمکم کن خدایا به امید تو
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
احمد زنگ زد ولی چه زنگ زدنی دعوا شد اونم چه دعوای مامانه ایلیا به من می گه تو زیادی حساس شدی نمی دونم شاید من زیادی حساس شدم شاید من الکی همه چیز گنده می کنم ولی می دونید من چرا زیادی ناراحت می شم چون احمده من قبلا این جوری نبود من دلم از این می سوزه از این خیلی ناراحت می شم دیشبم با هم دعوامون شد ولی زیاد طول نکشید بهش گفتم اخر من یه روز دیونه می شم دیگه تحمل ندارم به من می گه من بهت چیزی نگفتم و مجبوری که تحمل کنی اومدم به شما بگم که دوست جونای گلم احمد زنگ زد همون روز بعدش زنگ زد الان با هم اشتیم البته اگه دعوایی دیگه نشه به امید تا بعد که دوباره می یام بای
سلام دوستای گلم خیلی دوستتون دارم به خدا اگه دیگه نمی یام بهتون سر بزنم شرمنده همتونم به خدا از دست هیچکدمتونم ناراحت نیستم مگه میشه من از دست دوستای گلم ناراحت باشم ؟؟؟؟؟؟؟نمیدونم چی بگم موندم انقدر دلم پره که دارم خفه می شم انقدر حرف تو این دلم هست که داره می ترکه نمی دونم من تا کی باید این جوری عذاب بکشم نمی دونم من هر چی به احمد دارم خوبی می کنم هر چی سعی می کنم اخلاقم خوب شه خوده احمد نمی ذاره گیر کردم نمی دونم برم یا بمونم دوسش دارم نمی تونم برم نمی تونم برم واسه همین اونم داره این همه عذابم می ده به خدا نمی دونم باید وضع من تا کی باید این باشه تا کی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟انقدر گریه کردم که دیگه گریه امم نمی گیره من نمی دونم احمد چرا این جوری می کنه دیگه نمی دونم چی می خواد هر روز دعوا هر روز جنگ اعصاب اگه این جوری بخواد پیش بره صد در صد دیونه می شم من نمی خوام باور کنم که یه همچین بلایی سر من اومده من نمی خوام قبول کنم که احمدم این همه بی وفا شده باشه نمی خوام باور کنم که از اون همه دوس داشتن هیچی باقی نمونده دارم خفه می شم به زور کرمهای ارایش یه زره زردی صورتمو پوشوندم نمی دونم چی کار کنم موندم به خدا چند شب پیش داعوامون شد البته من نه اون داعوام کردخیلی بد با هم دعوا کردیم به خدا همش تقصیره خودش بود من همین که گفتم سلام سرم داد زد منم ناراحت شدم از دستش گفتم چرا این جوری داری با من حرف می زنی مگه من چی گفتم بهت به من می گه قطع کن من هر چی گفتم حداقل بگو چی شده خودش قطع کرد منم دوباره بهش زنگ زدم بهش گفتم دستت درد نکنه که قطع کردی و دیگه بهش زنگ نزدم نه من زنگ زدم نه اون خیلی ناراحتم خیلی واقعا موندم به خدا خدایا خودت کمکم کن نمی خوام زنگ بزنم تا خودش زنگ بزنه اگه واقعا دوسم داشته باشه که زنگ می زنه خودش و اگه هم زنگ نزد قسم خوردم که منم زنگ نزنه تا کی خودمو گول بزنم این دوس داشتن نیست انگار که فقط به هم عادت کرده باشیم البته من نه احمد با این کارایم که کرده یه عالمه دوسش دارم ولی من که نمی تونم دوس داشتنو از احمد گدایی کنم به من می گه دوستت دارم ولی مگه می شه یکی یکی رو بخواد و انقدر اذیتشم بکنه به من می گه من اینجام از هم دوریم از خانوادم دورم به همه چی فکر می کنم باید درکم کنی انقدر به من گیر ندی اخه من تا کی باید درکش کنم خوب اونم باید یه ذره به فکر من باشه منم ادمم ولی احمد این حرفا حالیش نیست که فقط به فکر خودشهتا بعد ببینم چی می شه اگه که زنگ زد می یام به شما دوس جونای عزیزم می گم به خداخیلی دوستتون دارم خیلی اینا که نوشتم یه ذره سبک شدم تا بعد که دوباره بیام بای
سلام دوس جونای گلم خیلی دوستتون دارم خیلی مرسی این همه مدته که نبودم اومدید پیشم تنهام نذاشتید مامانم مریض بود برای همین نبودم از فردا می خوام دوباره برگردم پیشتون خیلی خیلی خیلی دوستتون دارم موظب خودتون باشید تا بعد بای
نورها سنگين اند وه چه رویایی بود
این روزا فکرم خیلی مشغوله مشغوله چی نمی دونم خودمم نمی دونم انگار می دونم ولی می خوام وانمود کنم که نمی دونم این جوری بهتره می خوام بنویسم نمی دونم چه جوری شروع کنم یه عالمه حرف تو دلمه ها ولی موندم تو نوشتنش موندم می خوام بازم از احمد بگم این ۳روزه فکر کنم ۳۰۰ بار با هم دعوا کردیم همش به من می گه تقصیره تو نمی دونم شاید حق با احمده شایدم من نمی دونم این یه مدتی که گذشت این مدتی که نبودم خدا می دونه من چقدر غصه خوردم خدا می دونه من چی کشیدم به خاطر چی به خاطر کی همش به خاطر احمدتو این مدت احمد خیلی با من بدی کرد خیلی دلمو شکست برای جدایی برای رفتن یه بار دل شکستن یه بار حرف از زهر تلخ تر شنیدن بسه ولی من نرفتم موندم موندم داغون شدم موندم دلم شکست موندمو گریه کردم همش به خاطر چی به خاطر احمد من احمدو خیلی دوست دارم خیلی تو اون مدت چرا اون همه عذابم داد پای یه دختره دیگه اومده بود تو زندگیه احمد منم خبر نداشتم نمی دونستم چرا این همه یه بار عوض شده تا خودش بهم گفت بهم گفت یه دختره بی خیالم نمی شه وقتی اینو شنیدم داغون شدم مردم نمی تونستم نفس بکشم خیلی ساده بهم گفت غرورمو شکست خیلی ساده خیلی ساده هیچ وقت فکر نمی کردم احمد بتونه انقدر بد بشه ولی شد خلیم بد شد به من می گفت بی خیال من نمی شه من باهاش کاری ندارم به من می گفت من تو رو دوست دارم پریسا ولی نه دوسم نداشت اگه دوسم داشت اون همه بدی واسه چی بود من که همیشه دوسش داشتم من که حاضرم جونمم براش بدم احمد الان خوب شده مثل قبل و حتی بیشتر نمی تونم مثل قدیما حرفشو باور کنم احمد منو تو این مدت داغون کرد حالا که اون خوب شده بود من بد شدم ولی نتونستم مثل اون بد شم نتونستم هنوزم دوسش دارم خیلی زیاد دیشبم دوباره دعوامون شد دوباره حرفام تکراری بود ولی اشکال نداره با حرفام اعصبانی شد با حرفام بهم ریخت ولی من خوشحال بودم من دلم خنک شد تو اون همه مدتیم که بد شده بود داشتم توی مغزم دنبال یه ذره بدیه خودم می گشتم چند بار این کارو کردم ولی به هیچ نتیجه ای نرسیدم الان که خوبه بازم شده همون احمد قبلیه خودم همونی که همه زندگیه منه همونی که..............خیلی دوسش دارم خیلی بدون احمد نمی تونم اونم دیگه خوب شده دیگه از دیشب تصمیم گرفتم دیگه به اون روزا فکر نکنم می خوام اون همه روزای بد بندازم دور چند روزم نیست از الان دلم براش تنگ شده خدایا قربونه مهربونیت خدایا قربونه بزرگیت دیگه نزار بد شه من دیگه نمی تونم تحمل کنم ارزو دارم همیشه در کنار هم باشیم.
سلام دوستای گلم خوبید اول اینکه علی بهم گفته بود چرا غیبت داشتی باید بگم این چند روزه نتم مشکل داشت واسه همین نتونتستم بایم و اپ کنم ببخشید بعد اینکه این چند روزه مثل همه روزای دیگه گذشت من دیگه نمی گم روزام تکراری شدن هر روزم که با احمدم بگذره دیگه اون روز برام تکراری نیست هر روزی که با یاد احمد بگذرونم اون روز برام تکراری نیست اگه احمدم باشه دیگه هیچ غصه ای ندارم فقط خدا می دونه که من چقدر احمدو دوسش دارم عاشقشم الان که از هم دوریم تنها دلخوشیم اینه که وقتی صداشو می شنوم دوریش برام خیلی سخته به خدا از وقتی که رفته ثانیه به ثانیه شمردم تا وقتی که بخواد برگرده دیروز داشت می گفت می خوام برگردم حالا نمی دونم کی می خواد برگرده ولی همین که گفت می خوام برگردم یه دنیا خوشحال شدم عکساشو برام فرستاده وای فداش بشم چقدر خوشکل شده عزیزم دیشب وقتی داشتیم با هم حرف می زدیم داشتیم در مورد روزای اول که با هم دوس شدیم داشتیم با هم حرف می زدیم وای خدا یادش بخیر چه روزای داشتیم باهم تو این مدتی که رفته یه عالمه با هم دعوا کردیم یه عالمه با هم قهر کردیم ولی روز به روزم دوست داشتنمون با این همه دعوا داره بیشترم می شه خدا کنه هیچ وقت دوس داشتن منو احمد کم نشه فدای عزیزم بشم که اتقدر مهربونه بعد اینکه روزام دارن می گذرن هر روز می رم سر کار ۸ تا ۴ بعد ظهر ۴ هم که برگشتم ۲ساعت استراحت می کنم بعد هر روزم ۱ساعت ورزش بعد هم بقیه شو اگه با دوستام جایی نرم با خونوادم می گذرونم ساعت ۱ شب هم هر شب با عزیزم حرف می زنم واسه همدیگه تعریف می کنیم که روزمونو چه جوری گذروندیم همین اینم از این دو روزی که نبودم دیگه من برم بعد دوباره می یام فدای همه دوستام که اومدن و بهم سر زدن و ازم خواستن که هر روز اپ کنم همتونو خیلی دوس دارم به خدا فدای همتون
سلام دوستای گلم خیلی دوستتون دارم همتونو چون خیلی مهربونید فدای همتون از امروز دیگه می خوام هر روز بیام و اپ کنم چون دوست جونای عزیزم و می یان می گن پریسا چرا اپ نمی کنی منم چون خیلی می یایید پیشم و منم خیلی دوستتون دارم واسه همین می خوام به حرف دوستام گوش بدم تو این مدت اصلا حالم خوب نبود اصلا واسه همین نمی یومدم اپ کنم چون نمی خواستم یه همچین روزایی رو بنویسم که بعد ها دوباره یاد اون روزا بیوفتم تو این مدت دوستام خیلی کمکم کردن خیلی مامان ایلیا جونم سیدرا مهربونم علی دوست جونم پریسای مهربونم که خلیم دلم براش تنگ شده همتونو خیلی دوست دارم و می خوام که همیشه پیشم بمونید چون واقعا من بهتون نیاز دارم از فردا دیگه می خوام شروع کنم چون علی دوست جونم بهم گفت نوشتنو ول نکن منم می خوام به حرفش گوش بدم بنویسم هر چی که شد چه خوب و چه بد زندگی همینه کاریشم نمی شه کرد باید بگذره نمی دونم شاید من زندگی رو خیلی واسه خودم سخت گرفتم چون دوستام بهم همیشه می گن همیشه بهم می گن بی خیالی طی کن ولی من نمی تونم چون واقعا تو این مدت من انقدر حالم بد بود انقدر روزای بدی داشتم و به این نتیجه رسیدم که من نمی تونم بی خیالی طی کنم دوست جونای گلم من دیگه نمی تونم هر روز بیام بگم اپ کردم چون می خوام هر روز اپ کنم پس همین جا به همه دوستام می گم که خوشحال می شم هر روز بیایید و به وبلاگم سر بزنید منتظر همتون هستم قربون همتون خیلی خیلی خیلی خیلی دوستتون دارم بوس بوس تا فردا بای
زندگی فراز و نشیب های زیاد دارد قرار نیست چرخ روزگار همیشه به کام ما بگردد و فقط موفقیت و شادی نصیب ما شود.به عبارت ساده تر می توان گفت زندگی دو رو دارد:تلخ و شیرین و هر دو را باید پشت سر گذاشت و نه به شیرینی های ان دل بست و غره شد و نه تلخی های ان نا امید و خسته کسی که می خواهد همیشه کامیاب و سرافراز باشد و به همه ارزوها و خواسته هایش دست یابد.روز شب باید تلاش کند و قدر لحظه لحظه عمر را بداند تازه چه بسا بعضی از اهداف خود نرسد. سختی ها و رنجها و مصیبت های انسان را ابداده و اماده می کند تا راه ادامه دهد و به سر منزل مقصود برسد.اگر سختی و محنت نباشد قدر راحتی و سعادت دانسته نمی شود. زندگی کو چه ای است باریک که به خیابان اخرت می پیوندد.این کوچه گاه تاریک و گاه روشن و پر از چاله و پستی و بلندی است اما هر چه هست همه را به سوی یک سرنوشت محتوم می برد.یعنی پیوستن به دنیای باقی رخ نمودن و شکفتن در عرصه قیامت. زندگی یک خاطره کوتاه است یک عکس یادگاری است که من تو در ان پیداییم.زندگی به اندازه ظاهر شدن یک صاعقه عبور یک نسیم بهاری از کنار گلهای سرخ و نشستن و محو شدن قطرات بارن روی شیروانی های شیب دار حلبی است. هیچ کس نتوانسته است قطعه بزرگی از زندگی را از ان خود کند و همه چند صباحی در این دنیا بوده اند و نوبت را به دیگران داده اند .مال و مکنت و مقام و میز و اوازه و شهرت هیچ کدام جاودانه نیستند.انچه قیامت باقی می ماند عمل نیکوی ادمی و نام نیک اوست زندگی زیبا و دوست داستنی است.اما حتی به قیمت عمر جاودان داشتن هم نمی ارزد دل کسی را بشکنی و حق او را بخوری و اتقدر جفا و بی مهری کنی و دروغ بگویی تا سهم بیشتری از نفس کشیدن نصیب تو شود.زندگی وقتی زیباست که روح تو و درون تو زیبا و با صفا باشد.
سلام دوستای گلم خوبید
دوستای گلم من چند روزی نیستم کار دارم یعنی حدود ۱۵ یا ۲۰ روز فکر کنم نباشم اخه مامانم مریضه
دل من ديگه خطا نكن
سلام
سلام ای بهترینم، هنوز عاشقترینم!
خدایا افسوس که زخم عاشقانه بر تنم نیست که از من بازستانی و شقایق را به جای ان بنشانی.افسوس که حتی یک برگ بر شاخه درخت پیر حیاط نمانده است تا اخرین حرفهایم را بر ان بنویسم. خدایا به وازه وازه نامهای مقدست قسم دلم نمی خواست لحظه ای از تو روی برگردانم و به چشمهای شیطان خیره بشوم.دلم نمی خواست برای شیطان گندم درو کنم وسیب پوست بکنم.دوست نداشتم در دره های مه الود گناه و قله های سپید و سر به فلک کشیده تقوا را نادیده بگیرم. خدایا نیست که خواب چشمهای روشن تو را نبینم و همهمه بهشتیان را نشنوم اما بگو چگونه لنگان لنگان به درگاه تو که هزاران قصر رویایی زیباتر است بیابیم خدایا ایا مرا با همین دستهای تاریک و کفشهای گمراه و پیراهنی که بوی گناه می دهد می پزیری؟ایا نام مرا در دفترچه مهربانی ات کنار فرشته ها و اقاقی ها می نویسی؟ایا اجازه می دهی هر روز به نام تو پلک بگشایم و به یاد همه فرها د ها فنجانی چای شیرین بنوشم؟ خدای من از دریاهای مرده و کوههای کاغزی گریزانم و یک قطره از اشک عاشقان را با تمام ابهای زمین عوض کنم.من هرگز فانوسی اویخته در کوره راه را خاموش نکرده ام. خدایا اگر چه بارها همراه شیطان در باغهای اتش قدم زده ام و گل گفته ام و خار شنفته ام هیچ گاه در مدح او شعری نسروده ام. خدای کاش با ناز انگشت های خود دوباره مرا می افریدی انگاه تاجی از خورشید بر سرم می گزاشتی جامه ای از پونه و رازیانه به من می بخشیدی و نامت را بر دیوار های گرم قلبم می نوشتی.
سلام دوستای گلم
با تو هستم ای مسافر ای به جاده تن سپرده
خیال نکن که بی خیال از تو و روزگارتم .... به فکرتم.... به یادتم زنده به انتظارتم .... تمام زندگيم را دلتنگي پر کرده است... دلتنگي از کسي که دوستش داشتم و عميق ترين درد ها و رنجهاي عالم را در رگهايم جاري کرد ! درد هايي که کابوس شبها و حقيقت روزهايم شد٬ دوری از تو حسرتي عميق به قلبم آويخت و پوست تن کودک عشقم را با تاولهاي دردناک داغ ستم پوشاند . دلتنگی براي کسي که فرصت اندکي براي خواستنش ٬ براي داشتنش داشتم. دلتنگي از مرزهايي که دورم کشيدند و مرا وادار کردند به دست خويش از کساني که دوستشان دارم کنده شوم . در انسوي مرزها دوست داشتن گناه است ٬ حق من نيست ٬ به اتش گناهي که عشق در آن سهمی داشت مرا بسوزانند . رنجي انچنان زندگي مرا پر کرده است٬ آنچنان دستهاي مرا از پشت بسته است٬ آنچنان قدمهاي مرا زنجير کرده است که نفسهايم نيز از ميان زنجير ها به درد عبور مي کنند . . . دوست داشتن تو چنان تاوان سنگيني داشت که براي همه عمر بايد آنرا بپردازم ... و من این تاوان سنگین را با جان و دل پذیرا شدم . همه عمر ٬ داغ تو بر پيشاني و دلم نشسته است و مرا می سوزاند . تو نمايش زندگي مرا چنان در هم پيچيدي که هرگز از آن بيرون نيايم. . . آنقدر دلتنگ دوريش هستم .. آنقدر دلتنگ سرنوشت خويشم .. آنقدر دل آزرده عشق تو هستم که همه هستيم را خوره بي کسي و تنهايي مي جود . . . به او نگاه مي کنم ٬ به او که چون بهشت بر من مي پيچد و پروازم مي دهد . به او که لبهايش از اندوه من مي لرزند . به او که دستهاي نيرومندش ٬عشقي که سالها پيش اجازه اش را از من گرفتند جرعه جرعه به من مي نوشاند . . . . . به او که چشمهايش در عمق سياهي مي خندید و دنيايم را ستاره باران مي کرد. به او که باورش کردم و دل به او باختم به او که دلم مي خواهد در آغوشش چشمهايم را بر هم بگذارم و هرگز ٬ هرگز ٬هرگز به روي دنيا بازشان نکنم . به او که تکه اي از قلب مرا با خود خواهد برد به او که مرزهاي سرنوشت ٬ سالها پيش دوريش را از من رقم زده است. سراسر زندگيم را اندوهي پر کرده است که روزها و ماهها از اين سال به سال ديگر آنها را با خود مي کشم و ميدانم که زمان ٬ شايد زمان ٬ داغ مرا بهبود بخشد ولي هرگز فراموش نخواهم کرد که از پشت اين ديوار شيشه اي نگاهش چگونه عمق وجودم را لرزاند . لبهايش لرزش لبهايم را نوشيد و دستانش ترس تنم را چيد و نفسهايش برگهاي رنگين خزان را به باران عاشقانه بهار سپرد .
نمی دانم چه می خواهم خدايا ، به دنبال چه می گردم شب و روز
|
About![]()
رفتي فكر كردي كه من هم نابود مي شم
Home
|